حكيم ابوالقاسم فردوسى
234
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
من بىگناهى ريختن بازى نيست ، و به گفتار گرسيوز سخت روى فتنهانگيز دو كشور ايران و توران را خراب مخواه . گرسيوز گران جان به شنيدن اين سخن برآشفت و به برادرش افراسياب گفت : از چه با چنين دشمن درشتناك سخن مىگويى ، نه جاى درنگ است . به فرمان افراسياب تورانيان بر ياران سياوش تاختند . شهزاده پيمانى را كه با سپهدار توران زمين بسته بود نشكست ، و با او و سپاهيانش به جنگ نكوشيد ، و رها نكرد يكى از يارانش در جنگ پاى پيش نهد . هزار مرد سپاهى كه با سياوش بودند همه كشته شدند . شهزاده نيز از ضربت تير و نيزه سخت مجروح گشت ، و از زبر زين به زير افتاد . گروى زره دستش را بست . بر گردنش پالهنگ نهادند ، و پياده ، كشان كشان او را به سياوش گرد بردند . افراسياب فرمان داد آن شوريده بخت خسته دل را كنار راه بر زمين سخت و بىگياه بكشند . جوانى آزاده كه خردمند و روشن روان بود و پيلسم نام داشت پيش سپهدار توران دويد و گفت : شتاب و بدى كار اهريمن است * پشيمانى جان و رنج تن است سرى را كه باشى به دو پادشا * به تيزى بريدن نباشد روا ببندش همى دار تا روزگار * برين بد ترا باشد آموزگار چه بُرّى همى تو سر بىگناه * كه كاووس و رستم بود كينه خواه به يادآور آن تيغ الماسگون * كز آن تيغ گردد جهان پر ز خون چو گودرز و گرگين و فرهاد و طوس * ببندند بر كوههء پيل كوس بدين كين ببندند يك سر كمر * در و دشت گردد پر از نيزهور نه من پاى دارم نه مانند من * نه گردى ز گردان اين انجمن مفرماى كردن بدين بر شتاب * كه توران شود سر به سر زين خراب افراسياب بدين سخنان پر مايه و درست نرم شد ، اما گرسيوز بىشرم فتنهگر برادر را گفت : سخن جوانان را مپذير كه تجربت ندارند